سیاسی فرهنگی علمی هنری

چشم هایش را بسته بود

 

رغبت باز کردن نداشت

شایدم میترسد

شایدم خجالت میکشد

این موقع هاست که آدم دوست داره یا زمین دهن باز کنه اون رو قورت بده یا اینکه مثل دود سیگار تو هوا محو 

بشه....

ولی اینا همش تخیل بود و توهم 

بالاخره باید با حقیقت روبرو میشد

راه گریزی نبود 

هیچ راه گریزی

هزار بار آرزوی مرگ میکرد

دستانش را جلوی چشمانش محکم چسباند

آرام پلکهایش را باز کرد

اشک های حلقه شده پشت سد پلک آرام سرازیر شد

هنوز دستها چلوی چشمانش بود

آرام به فضای تاریک بین دستهایش خیره شد

احساس خفگی میکرد

بغض سنگینی در گلو داشت

انبار باروت بغض هایش به جرقه ای کوچک نیاز داشت برای انفجار

.

.

.

صدای تیک تاک ساعت دیواری اینجا آزار دهنده ترین صدا بود

دوباره چشمانش را به آرامی بست

ولی همچنان دسهایش روی صورت نگه داشته بود

آرزوی خوابی عمیق کرد....

خوابی در سکوت فریاد های زمانه

بخواب

بخواب

 

 

پایان    

1391/12/14

 

نوشته شده توسط مرد عمل در ساعت 9:24 | لینک  |